Sunday, October 08, 2006

پانزدهم مهر ماه گرامی باد


تولدت مبارک000
رويشت مبارك شاعر آب و خرد و روشني
سهراب آسماني
تولدت مبارك
ای یگانه يادآور عشق
واي تسلابخش شبهاي بي قراري ام
خجسته باد تولدت
و آن روز رسيد000
روز شادماني آسمان
روز رقص زيباي برگها براي رويش دوباره زمين000
در تولدعارف آب و خاك
تولدش مبارك باد000
مبارك باد ميلاد تو . ياد تو . نام تو اي اسطوره عشق و شعر000
سهراب000

Thursday, October 05, 2006

تولدت مبارک


به مناسبت تولد او
او که امد اما هیچ گاه نرفت000
سهراب جان تولدت مبارک00000






Wednesday, September 20, 2006

سهراب از نگاه دیگران

از روشني به روشني
بهمن بهمن زاد

من كه از بازترين پنجره با مردم
اين ناحيه صحبت كردم0
حرفي از جنس زمان نشنيدم0
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود000
.كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
شاعري ديدم
هنگام خطاب
به گل سوسن مي گفت : شما
شايد نمرده باشد ... ، شايد نگاه كنيد ! آنجاست . صداي سرفه اش از كنج باغ مي آيد . دارد كنار اطلسي تازه را مي پويد . اسم تمامي گلهاي باغ را مي داند . با جوي هاي آب "گلستانه" آشناست
نگاه كنيد ، حالا نشسته است .ساقه ي ياسمني را رنگ مي زنند . ديروز ، طرحي از ساقه هاي بيد را مكرر در مكرر كشيده است ديشب ، شعري براي ماه گفته است . شعري براي آسمان كوير ، شعري براي مهرباني ، شعري براي تو0
نگاه كنيد حالا در سايه ي خنك ديوار كاهگلي راه مي رود . با قامتي خميده راه ميرود . حضور گلها را ، حضور باغ را ، حضور خاك را ، حس مي كند . كنار قامت "تبريزي" ، به آواز غمناك جيرجيرك گوش مي دهد . به صداي جوشش آب در چشمه دل مي سپارد . مي گويد : من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن0
كنار پنجره يي ، يك پرنده با حنجره يي زخمي مي سرايد : "قايقي خواهم ساخت ... دور خواهم شد" . اما همه كس مي داند . كه پرنده باز مي گردد . باز مي خواند . پشت يك پنجره ، با حنجره يي زخمي
ديروز ، بيد را مي بردند ، سرو را مي بردند ، سايه را مي بردند ، شاخه را مي بردند ، ميوه را مي بردند باغ را مي بردند . در نسيم خنك عصر ، "چه كسي بود صدا زد : سهراب" ؟
چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟ ، بي گمان ... "روشني ، من ، گل ، آب" ... "در گلستانه چه بوي علفي مي آمد" ، وقتي باغ را مي بردند0
نگاه كنيد ، آنجاست : "لاي گل هاي حياط" ، پشت گل هاي "حيات" ، هنوز آنجاست . رقم مي زند
اميد را ، عشق را ، زيبايي را . هنوز اوست كه دارد مي سرايد : "بو كنيم اطلسي تازه ي بيمارستان را ... ، "بد نگوئيم به مهتاب اگر تب داريم" صداي پاي آب ، از اعماق باغ مي آيد . از پشت پرچين ، صداي پاي عرفان مي آيد صدايي كه دور مي شود اما رفتني نيست . صدا هميشه مي آيد . اگر ما نمي شنويم ، عيب از گوش هاي ماست0
هنوز در كوچه سار شب ، صداي پاي تو مي آيد0
صداي آشناي تو مي آيد ." هر وزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره ي تو پيداست" . هنوز مي توان پنداشت كه ،خواهي آمد ، گل ياسي به گدا خواهي داد ، زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهي بخشيد ، كور را خواهي گفت : چه تماشا دارد باغ0
هنوز دارد مي آيد و مي گويد : دوره گردي خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد . آي شبنم ، شبنم ، شبنم ، رهگذاري خواهد گفت : راستي را ، شب تاريكي است . كهكشاني خواهم دادش . روي پل دختركي بي پاست ، دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت . هر چه دشنام از لب ها خواهم برچيد . هر چه ديوار از جا خواهم بركند . رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد . بارش لبخند0
انگار همين حالا بود كه گفت : من از هجوم حقيقت به خاك افتادم0
نگاه كنيد ، آنجاست . دارد از شاخه ي نور بالا مي رود . دست دراز مي كند . از خوشه ي عرفان چيزي مي چيند . پائين مي آيد بي صدا ، آرام و مهربان در باغ فلسفه گردش مي كند . مي رود "تا ته كوچه ي شك" اما بر مي گردد .نگاه كنيد ، چه با احترام به طبيعت مي نگرد . قدر و حرمت هر چيزي را مي داند . او همان شاعري است كه هنگام خطاب به گل سوسن مي گويد :شما0
از سپهري شاعر و نقاش ، بيش از هشت كتاب و چندين تابلو ، بجا مانده است : مرگ رنگ ، زندگي خواب ها ، آوار آفتاب ، شرق اندوه ، صداي پاي آب ، مسافر ، حجم سبز ، "ما هيچ ، ما نگاه" و يك كتاب كه كتاب زندگي اوست0
پس كتاب داشت . و كتاب دهم ، شعرهاي آخر اوست كه بايد جستجو و پيدا شود .و ما ، گرچه اين اواخر ، مرثيه سراياني تمام عيار شده ايم ، اما لطف كنيم و بگذاريم سهراب سپهري مرثيه ي مردانه اش را خودش بسرايد0
همانگونه كه در خنكاي نسيم بهاري به آواي ملكوت گوش داد و گفت : "چه كسي بود صدا زد سهراب" سپهري اين گونه مرثيه يي براي خود مي سرايد
...بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني راكه باندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد ، بردارم
و به سمتي بروم0
كه درختان حماسي پيداست0
رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند يك نفر باز صدا زد سهراب ؟
كفش هايم كو ؟

حال تو رفته ای

از هر طرف كه رفتم از هر سو كه امدم
در اخر تمام مفاهيم ترا ديدم
كه چگونه با چمداني پر از تنهايي
پر از بي تابي به سر وقت خدا مي رفتي
هميشه لبهايت پاكي اب را صدا مي كرد
ونگاهت طلوع انگور را شمارش
هميشه نگران بودي
نگران شقايق و تبخير خواب و ماهي ها و ان باغ چند سالگي
چقدر بي قراري هايم را با لالايي واژهايت خواب كردم
و چقدر در تنهايي000
در ان خلوت شبانه هم صدايت كردم
ولي افسوس كه تو زود امدي و رفتي
و من مجال ديدن ترا تنها در خواب پيدا كردم
اما چه مي شود كردكه دست غريب تقدير اينگونه دست مرا فشرد
تا فقط ترا تنها در هشت كتاب بيابم
و به دنبال واژه هايت گريان بدوم
همچون كودكي در بازار
كه مادر خويش را گم كرده است
و يتيم لحظه هاي با او بودن را مي كشد
هي
حال تو رفته اي
و من تنها در ميان اين واژه هاي شلوغ
اين بينهايت هاي عاشقانه ات
بدنبال ان دل بي قرار و گرفتي اي هستم
كه در نگاه هاي بي شماري سوخت و شكست
و در اخر هيچ نگفت و ارام رفت000
هميشه خوب باشيد0
دوستانه تر000
مهربان تر000
چرا كه فرصت سبز بودن ما بسيار كم است000

Sunday, September 17, 2006


در شبی مهتابی
پيش پای پاييز
پشت ديوار ترک خورده ی شهر
در گلستانه
درآنجا که علف بيشتر از گل زيباست
روی ايوان بلندی از عشق
با شکوفايی مهر
خانه ی آينه ها ساخته شد
عکس سهراب در آيينه نشست
گرفته شده از کتاب در کوچه باغ های گلستانه نويسنده دکتر محمد روحانی

گلستانه


نام شعر : در گلستانه
دشت‌هايي چه فراخ
دشت‌هايي چه فراخ
كوه‌هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد!
من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم
پي خوابي شايد،پي نوري، ريگي، لبخندي
پشت تبريزي‌هاغفلت پاكي بود، كه صدايم مي‌زد
پاي ني‌زاري ماندم، باد مي‌آمد، گوش دادم
چه كسي با من، حرف مي‌زند؟
سوسماري لغزيد
راه افتادم
يونجه‌زاري سر راه.بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگ و فراموشي خاك
لب آبي گيوه‌ها را كندم، و نشستم، پاها در آب
من چه سبزم امروزو چه اندازه تنم هوشيار است
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.چه كسي پشت درختان است؟
هيچ، مي‌چرخد گاوي در كرد
ظهر تابستان است
سايه‌ها مي‌دانند، كه چه تابستاني است سايه‌هايي بي‌لك
گوشه‌يي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اين‌جاست
زندگي خالي نيست:مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست
آري تا شقايق هست، زندگي بايد كرد
در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي‌تابم، كه دلم مي‌خواهدبدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه
دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند

سهراب گوش کن 000



سهراب گوش كن000
ديگر صداي پاي اساطير نمي آيد
ديگر كسي به اجاق شقايق فكر نمي كند
ديگر كسي خدايش را در همين نزديكي نمي جويد
سهراب خيلی وقت است كه چراگاه جرثقيل مرا از زادگاهم كوير دوركرده خيلي وقت است كه صداي اب را فراموشم شده.فراموشم .فراموشم000

Saturday, September 16, 2006

نمی دانستم هیچستان کجاست


نمی دانستم هيچستان کجاست

برای تولد سهراب سپهری

می خواست انار دستش را
به هوا پرتاب کند
تا جاذبه ی زمين را بفهمد
اگر چنين نمی کرد نيززمين آنقدر جاذبه داشتکه او را بنوشد
اين پايان همه ی کبوترهاست و سهراب می دانست
زمانی که با شعرهای او آشنا شدم، نوجوان بودم. يادم نمی آيد. فقط يادم هست که بعد از خواندن آنها معناهای تازه ای از زندگی دريافتم که مدام از خودم می پرسيدم: «راستی گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟ و چرا در قفس هيچ کسی کرکس نيست؟»هستی برای من بعد ديگری يافته بود، و من می خواستم او را ببينم و با آثارش بيشتر آشنا شوم. آيا او شبيه امير ارسلان نامدار بود؟ او که می توانست هر جادويی را باطل کند، از قلعه ی سنگباران بگذرد، هر قفلی را بگشايد، و زندگی را ساده کن، آيا به راستی امير ارسلان نامدار بود؟نه. اصلا شبيه او نبود. جهان را مثل مردمان سخت کوش سخت نگرفته بود. با سيبی خشنود می شد، و با آهی می گريست. پس چه شکلی بود؟ آيا آدمی که با جادوی کلامش مرا زير و زبر کرده بود می توانست شبيه ديگران باشد؟ تا اينکه عکسی از او در نشريه ای ديدم، و به ياد آوردم که من او را ديده ام. آما آيا پيش از آن بود يا بعدها؟ و دانستم که او شبيه هيچ کس نيست، حتا شبيه خودش هم نيست. مردی است مهربان.می خواستم پيداش کنم که از شوق براش بگريم، اما کجا بود؟ چرا من آنقدر کوچک بودم که وقتی از عرض خيابان می گذشتم به آن طرف نمی رسيدم، و ماشينی پرتم می کرد؟بلند شدم و باز دويدم. و شايد همان وقت ها بود که او از خودش پرسيد: «چه کسی بود صدا کرد سهراب؟»«من بودم آقای سپهری. شما کجاييد؟»«پشت هيچستانم.»باران تند می باريد. و من نمی دانستم هيچستان کجاست. از مرد دانايی پرسيدم: «آقا، خانه ی دوست کجاست؟»گفت: «می رود شهر به شهر.»باران تند می باريد، و سهراب در ذهنم می گفت: «چترها را بايد بست.»من چترم را پشت درِ سفيد و صورتی خانه ای گذاشتم و گريختم. اين اولين دزدی من بود. از آن پس هرگز از چتر خوشم نيامد. در باران راه می رفتم و بزرگ می شدم. و به گمانم هجده ساله بودم که او را ديدم. از پله های ساختمانی پايين می رفت. بلوز يقه اسکی پوشيده بود، و خيلی غمگين بود. لحظاتی ايستادم و راه رفتنش را نگاه کردم. آيا به راستی خودش بود؟ نبود؟ پس اين آدم کی بود؟دنبالش راه افتادم، و پله ها را دو تا يکی پايين پريدم. درست جلو ساختمان به او رسيدم و نفس نفس زنان داد زدم: «آقای سپهری! آقای سپهری!»ايستاد. آشفت. کتاب از دستش افتاد. صورتش در هم رفت و در ذهنم گفت: «به سراغ من اگر می آييد، نرم و آهسته...» اما هيچ نگفت.گفتم: آقای سپهری، دلم می خواست فقط يک بار شما را ببینم

نشانی

نشانی
خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار 0
اسمان مکثی کرد0
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است
ودر ان عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است0
می روی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
وترا ترسی شفاف فرا می گیرد0
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟

Friday, September 15, 2006

خانه ي دوست كجاست؟


...گوش کن جاده صدا می زند قدم های تو را
سلام به سهراب .می خواهم به سراغت بیایم اما نرم و اهسته تا مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی تو. هنگامی که با شعر های او اشنا شدم نوجوانی بیش نبودم .از همان زمان شیفته افکار او ،نگرش او وبینش پاک و خداگونه او شدم.هر بار که اشعارش را می خواندم و حفظ می کردم صدایی اشنا مرا می خواند:دورها اوایی است که مرا می خواند000